تبلیغات
"لحظه ای صبر...ظهور نزدیک است"

"لحظه ای صبر...ظهور نزدیک است"
وقتی امام عاشقان غایب است***اطاعت از خامنه ای واجب است
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
چند صلوات برای ظهور آقا امام زمان (عج) می فرستید؟







مصطفی لعل شاطری: «حُور» در لغت به معنی زن سفید بدن و زنی که حدقه ی چشمش مانند حدقه ی چشم آهو بزرگ باشد، و چون زنان بهشتی چشمانشان مانند چشم های آهو درشت است، از این جهت به آنان «حور» می گویند.

در باب ویژگی های حوریان بهشتی از حضرت محمد (ص) نقل شده است که فرموده اند: اگر یک حوریه سر از دریچه بهشت بیرون کند و به دنیا نظر اندازد


ادامه مطلب

طبقه بندی: متن، داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: حوریان، حوری، زنان بهشتی، زنان مومن، حور، مقایسه، حوریان زیبا،
[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ aLi ]


نیمه ی شعبان رفته بودیم پارک بزرگ شهر

یه مراسم جشن راه انداخته بودن

جمعیت عجیبی اومده بود

متاسفانه خیلی ها هم حجاب مناسبی نداشتن

بعد از یه برنامه ، قبل از اینکه مجری بره روی صحنه ، یه اتفاق عجیب افتاد

یه دختر خانوم کوچولو پرید روی صحنه و میکروفن رو برداشت



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز، متن،
برچسب ها: حجاب، درس عشق، دختر کوچولو، خدا، جشن، سن، چادر،
[ شنبه 7 اردیبهشت 1392 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ aLi ]
می گویند:

روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد

بنابراین اعلام کرد می خواهد ابزارهایش را با قیمتی مناسب به فروش بگذارد،

پس وسایل کارش را که شامل خود پرستی ، نفرت، ترس، خشم حرص، حسادت ، شهوت، قدرت طلبی و ...

می شد به نمایش گذاشت ؛

اما یکی از این ابزارها ، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود انرا به قیمت ارزان بفروشد.


کسی از او پرسید :

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: توبه شیطان، توبه، شیطان، ایمان، نومیدی و افسردگی، کفر، شرک، استغفار، یاس، دلسردی، داستان شیطان، داستان زیبای توبه شیطان،
[ پنجشنبه 30 شهریور 1391 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ aLi ]
دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نومید بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان!سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مبادا كه تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى ! دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.
روز شد ، كسى در خانه احمد را زد ؛ داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: ناماز، دزد، شیخ، خداوند، الله، دینار، داستان بسیار زیبا، دزدی، احمد خضرویه، وضو ساخت، کیسه زر، خطا، صواب، عطا، نیکی، دگرگون، پاداش یک شب نماز خواندن، جوان، هدیه، آب، چاه، خوبی، بزرگواری، داستان عبرت آموز، مسلمان،
[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ aLi ]

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: سرنوشت، خداوند، محبت، قرب الهی، گنجشک، دوست داشتن، محبت الهی، بلاها، داستان زیبا و عبرت آموز، فرشتگان، لانه گنجشک، مار، داستان زیبا،
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ aLi ]

بسم الله الرحمن الرحیم

یه روز خانمی که حجاب مناسبی نداشت و آرایش کرده بود همراه شوهرش به بیرون از خونه رفته بودند،زیبایی اون خانم چشم بعضی از نامحرمان رو به خودش خیره کرده بود.نا محرمی به شوهر اون خانم گفت:به من اجازه می دید که به خانمت نگاه کنم،شوهر اون خانم وقتی که این حرف رو شنید خیلی عصبانی شد و یقه اونو رو گرفت،نامحرم گفت من که کار بدی نکردم در ضمن به شما احترام گذاشتم و از شما اجازه گرفتم چون تمام مردم دارند بدون اجازه به خانم شما نگاه می کنند.این گفته ی نا محرم،مرد رو به فکر عمیقی برد و تصمیم گرفت که دیگه به خانمش اجازه این کار رو نده.




طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: نگاه، خانم، نا محرم، حجاب نامناسب، زیبایی، آرایش،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ aLi ]

 یک بار امام علی(علیه السلام) مقداری جو از یک یهودی قرض گرفت،یهودی در برابر آن،در خواست گرو کرد و امام چادر پشمین حضرت فاطمه(علیه السلام) را نزد آن یهودی به گرو نهاد.آن یهودی چادر را در اتاقی گذاشت،چون شب شد زن او برای کاری به آن اتاق رفت و مشاهده کرد نوری در آنجا می درخشد که همه ی اتاق را روشن کرده است.نزد همسر خود بازگشت و واقعه را به او خبر داد هر دو سراسیمه به آن اتاق آمدند و با تعجب فراوان دیدند که تمام اتاق روشن و نورانی است و مرکز این نور چادر پشمین حضرت فاطمه الزهرا(علیه السلام) است که به هر سو نور می تابد.از خانه بیرون آمدند و به بستگان خود خبر دادند حدود هشتاد نفر از آنان برای دیدن این واقعه به خانه ی آنان آمدند و با مشاهده ی این معجزه به دین اسلام در آمدند.




طبقه بندی: داستان های زیبا و عبرت آموز،
برچسب ها: داستان حضرت فاطمه، نور چادر، یهودی، قرض، امام علی، چادر پشمین،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 02:38 ب.ظ ] [ aLi ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


منی كه مایه ننگم به حد رسوایی

چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی

چو خویش یار تو دیدم به نیك فهمیدم

عزیز فاطمه ، مهدی ، چقدر تنهایی

****************************
الّلهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

****************************

"اللهم الرزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت رایة ولیک"


انتشار مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Up Page
ایران رمان